X
تبلیغات
داستان های جاستینی


داستان های جاستینی
داستان های جاستینی



بچه ها این داستان تموم شد ولی یه وب لاگ دیگه زدم از فردا تو اون اپ میکنم

بیان این ادرس اتونجا یه داستان باحال و قشنگ میزارم البته از فردا شب

f4jb2.blogfa.com

منتظرماااااااااااااا




+ جوانه | یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 23:48


قسمت سی چهارم(قسمت اخر)



همین که النا وارد اشپزخونه شد تا قهوه بیاره

جی هو و ووبین و یی جانگ خیره شدن به در خونه

و جاستین وارد شد

سویان هنوز داشت تو بغل جی هو داشت گریه میکرد

جاستین حسابی گیج بود با اینکه جی هو واسش تعریف کرده بود ولی هنوزم باورش نمیشد اون نوزادی که تو بغل جی هو بود بچشه

همینجوری زل زده بود به سویان و داشت نگاش میکرد

جی هو میدونست که جاستین تو شوکه واسه همین سویان رو گذاشت رو کاناپه

جاستین هم اشکاش رو صورتش میریخت

دیگه نتونست طاقت بیاره

رفت طرف سویان و اونو بغل کرد

همین که سویان رفت بغل جاستین ساکت شد و دیگه گریه نکرد

النا همونطور که سینی قهوه دستش بود از اشپز خونه اومد بیرون

النا:چه عجب.....کدومتون ساکتش......

و دیدن جاستین سینی قهوه از دستش افتاد

جاستین هم با دیدن النا اشکاش بیشتر ریخت تو صورتش

همینطور بی صدا اشک میریخت

دلش واسه النا تنگ شده بود

النا مات و مبهوت جاستینو نگاه میکرد

فکر میکرد رویا دیده

جاستین سریع سویان و داد بغل ووبین و خودش رفت سمت النا

و تا رسید بهش بغلش کرد

النا که باورش نمیشد اون کسی که بغلش کرده جاستین باشه محکم جاستینو بغل کرد

هردوتاشون محکم همدیگرو بغل کرده بودن و گریه میکردن

سویان هم از وقتی از بغل جاستین رفته بود بغل ووبین داشت گریه میکرد و جیغ میزد

جاستین موهای النا رو ناز میکرد و محکم بغلش کرده بود

حتی ووبین و یی جانگ و جی هو هم داشتن اروم اروم گریه میکردن

النا با گریه:چرا.....جاستین.....چرا؟

جاستین همونطور که النا تو بغلش بود:هیچی نگو......خواهش میکنم

النا از بل جاستین در اومد و با چشمایی اشکبار به جاستین زل زد

میخواست باور کنه جاستین برگشته

جاستین هم نگاش میکرد

سویان همونطوری گریه میکرد

جاستین سرشو برگردوتد و دخترشو نگاه کرد که داشت خیلی بلند گریه میکرد

رفت سمتش و اونو از ووبین گرفت و بغلش کرد

تا سویان رفت بغل جاستین دوباره ساکت شد حتی جیکشم در نیومد

النا هنوز داشت گریه میکرد

جی هو با تعجب داشت به جاستین نگاه میکرد

چند دقیقه گذشت و جاستین هم متوجه نگاهای متعجب جی هو شد

جاستین:چته؟!چرا اینجوری نگام میکنی؟

جی هو:قرص ارام بخشی؟

جاستین:هان؟!!

جی هو رفت سمت سویان و از بغل جاستین گرفتش

تا سویان از بغل جاستین اومد بیرون زد زیر گریه

جاستین:مگه مرض داری جی هو؟

و جی هو سویان رو داد بغل جاستین

سویان تا رفت بغل جاستین ساکت شد

جی هو دوباره سویان رو گرفت

سویان زد زیر گریه

جی هو سویان رو داد بغل جاستین

سویان ساکت شد

جاستین که این وضعو دید زد زیر خنده

النا و ووبین و یی جانگ و جی هو هم خندیدن


ووبین و یی جانگ و جی هو رفتن خونه

و النا و جاستین و سویان تنها شدن

سویان تا از بغل جاستین در میومد گریه میکرد و همونجا خوابش برد و جاستین گذاشت رو تختش و خودش رفت پیش النا نشست

النا:چرا رفتی؟!اصلا.....چرا برگشتی؟.....اون....اون نامه چی بود جاستین؟

جاستین:من.....اون نامه رو.....به زور نوشتم....تهدیدم کردن النا

النا:کی؟!کی تهدیدت کرد؟

جاستین همه ی ماجرا رو واسه النا تعریف کرد

النا وقتی فهمید جاستین بخاطر جون اون اینکارو کرد رفت بغل جاستین

النا:دوست دارم.....خیلی

و جاستین النا رو بوسید


1سال از زندگی جاستین و النا میگذشت

سویان حالا یه ساله بود

وهنوزم فقط بغل جاستین اروم میگرفت

فقط از دست جاستین غذا میخورد

و فقط کنار جاستین خوابش میبر

و تنها کلمه ای که بلد بود بگه ب ب که همون معنیه بابا رو میداد


جاستین رو مبل نشسته بود 

النا همونطور که سویان بغلش بود اومد سمت جاستین

سویان با دیدن جاستین ذوق کرد

سویان:ب ب 

جاستین:ای جانم بیا عزیزم

و سویان رو بغل کرد

النا:جاستین

جاستین:جونم؟

النا:ما..ما..خیلی خوشبختیم

جاستین گونهی النا رو بوسید:اره فقط با وجود تو و این فرشتهی ناز

و سویان رو هم بوس کرد

النا:اره منو تو و سویان الان خیلی خوشبختیم

جاستین سرشو کج کرد و به النا نگاه کرد:چیزی شده النا؟

النا:نه نه.......فقط من میخوام بگم.......ما همینطوری هم با وجود سویان خیلی خوشبختیم....مخصوصا....مخصوصا....اگه یه نی نی دیگه هم....داشته باشیم

جاستین:خب اره(یهو متوجه حرف النا شد)...چییییییییی؟!

النا:میگم اگه یه بچه ی دیگه هم داشته باشیم خیلی خوشبختر میشیم

جاستین:خب.......... یعنی...

النا خندید

جاستین سویان رو گذاشت کنار و محکم النا رو بغل کرد

(اونا واقعا خوشبختن....نه؟)




+ جوانه | یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 23:43


قسمت سی سوم



النا نوزاد یه روزشو رو تختش گذاشت

خوابیده بود

النا با عشق نگاهی به بچش انداخت

نوزادش شباهت بیش از حدی به جاستین داشت

النا اهسته:تو کوچولوی من.......چقدر شکل باباتی....فرشته کوچولو ی خوشگل

النا داشت همینطوری با بچش حرف میزد که

یهو در اتاق باز شد و جیهو اومد تو

النا با تعجب:جی هو؟!

جی هو با خنده رفت سمت بچه و در حالی که بغلش میکرد:هی....من فقط یه مدت نبودما....این کوچولوی خوشگلو ببین....خانوم کوچولو شما کی بدنیا اومدین ما نفهمیدیم؟ها؟!

النا خندید و بجای بچش گفت:عمو جی هو من صبح دنیا اومدم الان تازه ساعت هفته شبه

جی هو همونطور که با بچه بازی میکرد:این.......این چقدر شبیه....

النا:جاستینه

جی هو:....خب...اره

النا لبخند تلخی زد:کاش بود

جی هو:اسمشو میخوای چی بزاری؟

النا:اینو یه بار به جاستین گفتم....گفتم اگه یه دختر داشتیم اسمشو چی میزاشتیم؟

جی هو:اون.....چی گفت؟

النا:سویان

جی هو:اسم این کوچولو هم سویان

النا لبخند زد

و سویان زد زیر گریه

جی هو سویان رو داد بغل النا:حتما گشنشه

النا:اره....الان بهش شیر میدم

جی هو:منم میرم پایین...الان ووبین و یی جانگ میان

النا: باشه

جی هو رفت پایین

نیم ساعت گذشت اما از اتاق النا جی هو هنوز میتونست صدای گریه سویان رو بشنوه

جی هو رفت تو اتاق

جی هو:النا...چرا گریه میکنه؟

النا:نمیدونم...شیرم نمیخوره

جی هو سویان رو که داشت گریه میکرد بغل کرد:بیا بریم پایین الان ووبین و یی جانگ میان باهاش بازی میکنن

و رفت پایین النا هم باهاش رفت

سویان همینطوری گریه میکرد و ساکت نمیشد

بالاخره ووبین و یی جانگ اومدن

ووبین:چه خبره اخه؟....هنوز وارد خونه نشده صدای این میاد

و به سویان اشاره کرد

یی جانگ گوشش  رو گرفت:عزیز دله عمو چشه؟!

النا:نمیدونم....فقط گریه میکنه

جی هو با اشاره چیزی از ووبین پرسید و ووبین هم سرشو تکون داد

یی جانگ:النا...ما با این کوچولو بازی میکنیم...تو یه قهوه بیار

النا:باشه...الان میگم

ووبین:نه نه....خودت بیار.....اخه....اخه واسه تو خوشمزه تره

النا سرشو تکون داد و رفت تو اشپزخونه

و وقتی او رفت.....




+ جوانه | یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 0:19


قسمت سی دوم



النا وضع روحیش اصلا خوب نبود همش به جاستین فکر میکرد

تا اینکه یه روز

النا رو تختش دراز کشیده بود و داشت به خاطراتش با جاستین فکر میکرد

ووبین با یه بشقاب غذا اومد تو اتاقش

ووبین:ببین چه غذایی اوردم برات النا.....بخورش باشه؟

تازه متوجه حال النا شد

ووبین:هی النا.....چته؟

النا با بغض:هیچی

ووبین:النا....خواهش میکنم الان شیش ماه که جاستین رفته....تو سه ماه دیگه بچت به دنیا میاد چرا بازم......

النا حرف ووبینو قطع کرد:میدونم...میدونم

ووبین:النا.....

النا دیگه نتونست تحمل کنه بغضش شکست و شروع کرد به گریه کردن و داد زد

النا:من میدونم.....همه ی اینا رو میدونم.....میدونم سه ماه دیگه صاحب بچه ای میشم که پدر نداره....میدونم وقتی بچم ازم بپرسه من چرا بابا ندارم...نمیتونم جوابشو بدم....میدونم

و بلند بلند گریه کرد

ووبین:اروم باش النا....به اینا فکر نکن ما نمیزاریم بچت احساس تنهایی کنه

النا:باشه...اصلا من نمیخوام رراجبش حرف بزنم....راستی چندین ماهه جی هو پیداش نیست.....کجاست؟

ووبین هل شد:خب.....خ.....خب....رفته....رف...رفته موسسه

النا:موسسه؟!!

ووبین:ا..اره...همونیکه تو اسپانیا بود....همونجا رفته

النا:اهان

ووبین:ا....راستی کایول اومده ببینتت

النا:جدا؟!بگو بیاد پیشم من.....

ووبین:الان میاد

و رفت از اتاق بیرون

چند دقیقه بعد کایول اومد تو اتاق 

النا با خوشحالی داد زد:کایول

کایول پرید تو بغل النا

کایول:دلم برات خیلی خیلی تنگ شده بود النا......نینیت چطوره هان؟!

النا:راستش خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلیه

کایول خندید


8 ماه از بارداری النا میگذشت و هیچ خبری از جاستین نبود

النا و ووبین و یی جانگ داشتن شام میخوردن

یی جانگ:النا باید واسه بچت وقتی به دنیا اومد تعریف کنی که ما چقدر زحمت کشیدیما

النا خندید

ووبین:اره....همین روزاس که نی نی کوچولوی عمو ووبین دنیا بیاد

بالا خره بچه ی النا دنیا اومد

یه نوزاد دختر بسیار زیبا که شباهت شدیدا زیادی به جاستین داشت

موهای بور بینی خوش فرم و لبان زیبا عین جاستین بود

کپی برابر اصل جاستین

النا و نوزاد 1 روزشو از بیمارستان به خونه اوردن




+ جوانه | شنبه بیست و یکم مرداد 1391 | 1:5


قسمت سی یکم



جی هو:ووبین ما تنهاش نمیزاریم......نمیزاریم بچشم چه از حالا که دنیا نیومده چه وقتی بزرگ شد احساس تنهایی کنه

یی جانگ:معلومه که نمیزاریم.....من از الان یه عمو یی جانگ مهربون و خوشگل و

ووبین:دختر بازم

یی جانگ:کوفت.....اصلا لازم نکرده تو نظر بدی

ووبین:همهی اینا درست جی هو....ما واسه بچه ی النا با اینکه هنوز دنیا نیومده چیزی کم نمیزاریم....ولی واسه خود النا چیکار میتونیم بکنیم.....النا عاشق جاستین بود جای خالیه اونو که نمیتونیم پر کنیم

یی جانگ:اره....اینو راس میگه

جی هو:در این باره کاری از دستمون بر نمیاد

ووبین:چقدر حرف میزنین دیگه بهتره بریم پیش مامان نینیمون

و وارد اتاق النا تو بیمارستان شدن

ووبین:به به ...خانم خوشگله

النا اصلا حالش خوب نبود و اصلا حوصله هم نداشت

سرشو تکون داد

جی هو با ناراحتی رفت نشست کنارش و بهش نگاه کرد

النا:خب.....حالا چی میشه؟

یی جانگ:تو باید به خاطر بچتم که شده ادامه بدی

النا:جاستین......

و اوردن اسم اون اشکاش سرازیر شد

ووبین:ارو باش النا بهتره برگردی خونه.....بیمارستان.....

النا:اره...میخوام برگردم


بالاخره النا رو اوردن خونه اونقدر ناراحت بود که با ارام بخش خوابوندنشو خودشون رفت تو سالن

ووبین:نه.....این دختری که من میبینم دوروزه دیگه روانی میشه

جی هو:من......باید جاستینو پیدا کنم

یی جانگ:چی؟؟؟؟تو......یه نفر ادمو کجا میخوای تو این دنیای به این بزرگی پیدا کنی؟

جی هو:اون گفته بود که میره امریکا......تو نامه نوشته بود........در ضمن جاستین ادمی کوچیکی نیست که نشه پیداش کرد......اون رییس گروه شینهواس...کمه کم10 تا قصر داره اونجاها

ووبین:اگه تو بری جاستینو هم پیدا کنی اونوقت چی میشه؟ ها؟

جی هو:باید برشگردونم

ووبین:اخه خره.....اون تو نامه نوشته بود دیگه النا رو دوس نداره یعنی میخوای با زور برش گردونی؟!

جی هو داد زد:نه....اون احمق باید بدونه که داره بابا میشه و اگه برنگرده بچش بدون پدر بزرگ میشه

یی جانگ:اگه.....اگه بری کی..برمیگردی؟

جی هو:نمیدونم...1 ماه....2ماه....5ماه....نمیدونم ولی میام

ووبین:یعنی ممکنه حتی بعد از بدنیا اومدن بچه هم نباشی؟

جی هو:اره.....اما نمیخوام النا بدونه کجا میرم

یی جانگ:خیالت راحت

جی هو:الان میرم.....مواظبش باشید

ووبین سری تکان داد

و جی هو رفت

ووبین:حالا ما موندیمو.....

یی جانگ:یه دنیا فداکاری




+ جوانه | پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 | 15:18


قسمت سی ام



جاستین اهسته سر النا رو از پاش برداشت و روی بالش گذاشت

و بلند شد و رفت سمت کمد خواست ساکشو ببنده اما نتونست

کاپشن سفیدشو پوشید و خواست از در اتاق خارج بشه که نتونست

برگشت و به النا نگاه کرد

اصلا نمیتونست بره

صورت ناز و بسیار زیبای النا دلشو لرزوند

اروم خم شد و النا رو بوسید

جاستین اهسته:متاسفم

و رفت


النا از خواب بیدار شد جاستین کنارش نبود

النا خمیازه ای کشید:جاستیییییییییییییییییییین..کجایی؟

اما جوابی نشنید

رفت پایین

النا:جای کیونگ....جای کیونگ؟

جای کیونگ اومد:بله؟

النا:جاستین کو پس؟

جای کیون: نمیدونم...ندیدمش

النا:خب پس.....

یهو زنگ درو زدن

النا بشکن زد:خودشه

و پرید تا درو خودش باز کنه

جاستین نبود پست چی بود

النا که دید جاستین نیست ناراحت شد

النا:سلام

پست چی:سلام خانم یه نامه دارین

النا تا خواست جواب بده جی هو از پشت پستچی اومد

جی هو:سلام

النا:سلام

جی هو نگاهی به پست چی کرد

النا:نامه اورده بیا تو جی هو

جی هو اومد تو

النا نامه رو گرفت و جایی رو امضا کرد و در حالی که وارسیش میکرد درو بست

جی هو:از طرف کیه

النا نگاهی کرد و با تعجب گفت:جاستین

جی هو ابرویی بالا انداخت:خب.....بازش کن

النا نامه را باز کرد و خواند

:

النا من واقعا متاسفم که تورو ناراحت میکنم اما منو تو به درد هم نمیخوریم.....من رفتم...واسه همیشه...امیدوارم درک کنی که من دوستت نداشتم....تو تو این خونه بمون....فقط یادت باشه دیگه نمیخوام ببینمت

النا چند بار نامه رو خوند کلمات رو میخون د اما باور نمیکرد سرش سنگینی میکرد

جی هو:چی نوشته؟

النا جایی رو نمیدی یهو غش کرد

جی هو:النا....النا

و النا رو بغل کرد و نامه رو برداشت و گذاشت تو جیبش و النا رو گذاشت تو ماشین و راه افتاد

زنگ زد به ووبین

جی هو:ووبین....بیا بیمارستان النا غش کرد..جاستینم نیست...اره با یی جانگ بیا

و تلفن قطع کرد و النا رو رسوند بیمارستان پرستارا بردنش و جی هو تازه وقت کرد نامه رو بخونه

باورش نمیشد که جاستین اونو نوشته باشه

اما خط جاستین بود

ووبین و یی جانگ دوون دوون اومدن بیمارستان

ووبین:جی هو...چی شده؟!

یی جانگ:جاستین کدوم گوریه

جی هو نامه رو پرت کرد سمت اونا

اونا هم نامه رو خوندن

ولی باورشون نشد

بالا خره دکتر اومد

نگاهی به جیهو ووبین و یی جانگ کرد

دکتر:کدومتون شوهرشین؟

جی هو بی توجه به حرف دکتر:حالش خوبه؟!

دکتر:شوک شدیدی بهش وارد شده....اون الان باید فقط استراحت کنه...سعی کنید دیگه نزارین همچین شوکی بهش وارد شه....واسه بچش خطر داره

جی هو با گیجی گفت:بچه؟!!!!

دکتر:بله اون بارداره

ووبین و یی جانگ و جی هو با تعجب زیاد:چی؟!

ووبین:حاملس؟!

یی جانگ:وای

دکتر هم سری تکون داد و رفت

وو بین سرشو تو دستاش کرد 

و یی جانگ هم بی رمق تکیه داد به دیوار تا نیوفته

جی هو هم خم شد و نشست رو زمین

جی هو:حالا...حالا..چ...چی کار کنیم؟

ووبین:جاستین نامرد....عوضی

یی جانگ:چجوری میخواد....بدون پدر بچشو بزرگ کنه؟

جی هو:ما.....ما نباید بزاریم که....که خودش و بچش احساس تنهایی کنن

ووبین:احمق..ما چیکار میتونیم بکنیم؟!

یی جانگ:راس میگه...ما نباید بزاریم احساسا تنهایی کنه

جی هو:اون نامرد چجوری تونست ابنو بزاره و بره

ووبین:عوضی زن حاملشو ول کرد حالا.......حالا چی میشه؟




+ جوانه | چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 23:23


قسمت بیست نهم



النا نگاهی به مسئول پذیرش کرد

مسئول پذیرش:بله....جوابش حاظره...تبریک میگم خانم شما باردارید

النا با حیرت و تعجب:چی؟چ........ی.......چی؟!!!

جای کیونگ با خوش حالی پرید بغل النا

جای کیونگ:خوااااااااااااااااااااااااااااهر.....باورم نمیشه

النا محکم جای کیونگ رو بغل کرد و از خوشحالی جیغ کشید

النا:وااااااااااااااای خدایا باورم نمیشه

جای کیونگ:حالا تو اینطوری هستی....اگه جاستین بفهمه از خوشحالی میمیره

النا:اره......اره راس میگی بزار زنگ بزنم بهش بگم

جای کیونگ:خلی؟ادم خبر بابا شدن شوهرشو تلفنی میده؟!

النا:خب.....


جاستین داشت پیاده تو خیابون قدم میزد 

داشت خل میشد اصلا نمیدونست چی کار کنه

اون حتی یه لحظه هم نمیتونست بدون النا حتی نفس بکشه حالا باید ولش میکرد؟

جاستین با خودش گفت:من......من باید برم....اگه نرم عشقم.....عمرم...همه چیزمو میکشن....من باید برم باید ولش کنم

دیگه داشت تقریبا دیوونه میشد

جاستین سرشو گرفت لای دستاش

اشکاش همونطوری میریخت

جاستین:اره...من...میرم...همین فردا..میرم....باید برم


النا رسید خونه تا اومد خونه داد زد:جاستیییییییییییییییییییییین.....کجایی

خدمتکاری اومد دم در و تعظیم کرد:ایشون هنوز نیومدن خانم

النا:ممنون

و رفت تو اتاقش

داشت از خوشحالی میمرد

نگاهی به پنجره انداخت جاستین هنوز نیومده بود

بالاخره ساعت هفت شب جاستین اومد

النا دوید سمت در

النا:عزیزم...

جاستین:النا...من واقعا سرم درد میکنه....لطفا...بزار الان فقط بخوابم بعدا حرف میزنیم

النا لبخندی زد:باشه...اما چرا سرت درد میکنه؟

جاستین از پله ها بالا رفت و سوال النا رو بی جواب گذاشت

النا هم دنبالش بالا رفت از پله ها

النا:چیزی هست که بخوای درموردش با من دردو دل کنی؟

جاستین خودشو انداخت روی تخت و سرشو فرو کرد تو بالش

جاستین:نه

النا:جاستین

جاستین با خودش گفت:چی کار کنم....من فردا واسه همیشه از دستت میدم...یعنی باید امشب از وجودت استفاده ی کاملو ببرم تا صبح نگات کنم....اما اگه بیشتر وابسته بشی چی؟اگه واست سخت شه چی؟

جاستین دیگه نتونست طاقت بیاره و بلند شد و محکم النا رو بغل کرد

النا:جاستین....چیزی...چیزی شده؟

جاستین:هیچی نگو....فقط...فقط بزار مثل همیشه سرمو رو پاهات بزارمو بخوابم

النا پاهاشو دراز کرد و جاستین سرشو گذاشت رو پای النا

النا موهای جاستینو ناز کرد

جاستین چشماشو بست

النا:جاستین

جاستین:جونم؟

النا:بزار امشب برعکس بشه

جاستین:چی؟

النا:من میخوام سرمو رو پاهات بزارم

جاستین بلند شد و النا سرشو رو پاهای جاستین گذاشت

جاستین موهاشو ناز کرد

و النا چشماشو بست

و بعد از چند دقیقه خوابش برد

جاستین:حالا من بدون تو چی کار کنم؟

و اشکش ریخت رو موهای النا

جاستین همینطوری اشک میریخت

جاستین تو فکرش فقط خاطراتش با النا بود

اون روز که به النا گردنبند داده بود

روز عروسیشون

روزی که جاستین و النا تو بارون تا خونه دویدن

زمانی که همدیگرو بوسیدن

جاستین گریه میکرد

میدونست دوری از النا چقدر براش سخته




(بچه ها نظرا کم شده نظر نزارین دیگه داستانو ادامه نمیدما(شوخی کردم)....تو رو خدا نظر زیاد بزارین منم داستانو زود زود مینویسم تو رو خدا نظر بزارین)




+ جوانه | سه شنبه هفدهم مرداد 1391 | 23:52


قسمت بیست و هشتم



جاستین:الو.....الو

اما تلفن قطع شده بود


النا پیش خدمتکارا بود

دوتا خدمتکار بودن که النا بیشتر از همه باهاشون صمیمی بود و خیلی خیلی دوسشون داشت

یکی از اونا زن تقریبا پیری بود که سر اشپز اونجا بود و بهترین و خوشمزه ترین غذاها رو واسه النا درست میکرد

و دومی دختر جوون خدمتکاری بود که کارای خونه رو انجام میداد

اسم اون زن پیر جاهای بود

و اسم اون دختر جوون جای کیونگ

النا:جاهای

جاهای:بله النا

النا:من خیلی گرسنمه سرمم گیج میره حالم خوب نیست

جاهای:عزیزم بیا.......بیا برات غذایی رو که دوس داشتی درست کردم.....سیبزمینی با پنیر زیاد و سس گوجه ی تند

النا:واای...ممنون...به به

و رفت سر میز

تا چنگالو نزدیک دهنش برد حالش از بوی سیب زمینی مورد علاقش بهم خورد و دستشو گذاشت جلو دهنش

دیگه نتونست طاقت بیاره و رفت تو دستشویی و بالا اورد

جاهای:النا حالت خوبه؟

النا:چرا.......یهو بوش حالمو بد کرد

جاهای سیب زمینی رو بو کرد:عطرش کره ایه همونطور که همیشه بود

جای کیونگ:پس.....؟

جاهای داشت فکر میکرد یهو خندید و گفت:جای کیونگ یه دیقه بیا

جای کیونگ رفت نزدیک جاهای و جاهای یه چیزی در گوش جای کیونگ گفت

جای کیونگ خندید:اونی(خواهر)بیا.....بیا بریم یه جایی

النا:باشه اتفاقا منم.......کجا؟!!

جای کیونگ دوباره خندید و دست النا رو گرفت کشیدو برد


جاستین رفت به اون محلی که با وون می قرار داشت

یه خونه خرابه بود

جاستین رفت تو

و وون می رو دید که رو یه تیکه چوب نشسته

وون می با دیدن جاستین به آدماش دستور داد که جاستینو بگیرن

ادماش دو طرف دستای جاستینو گرفتن

جاستین:ولم کنین.....گفتم ولم کنین

وون می در حالی که به جاستین نزدیک میشد:اوهوووووووووو.......حواست باشه سرو صدا نکنی

جاستین:تو........تو....تو کی هستی؟از من چی میخوای؟......منظورت چی بود که اگه زنمو دوس دارم بیام؟!

وون می:اروم....اروم...همه رو که با هم نمیتونم جواب بدم....کاری هم به سوالای تو ندارم....فقط گوش کن

جاستین با نفرت به وون می نگاه کرد

وون می:20 سال پیش....من تو شرکت پدرت کار میکردم.....زنم....زنم کسی بود که پدرت دوسش داشت...اما اون به جای پدرت منو انتخاب کرد و با من ازدواج کرد.....منم دوست چندین و چند ساله ی پدرت بودم تا اینکه...زنم....عشققم....همه کسم....سرطان گرفت...باید هزینه ی عمل هاشو میدادم...اما...از پدرت درخواست وام کردم...اما اون وقتی.....وقتی فهمید وامو واسه زنم میخوام.....نتنها بهم وام نداد....منو از شرکت اخراج کرد........میدونی که اون کثافت...چه نفوذی تو کشور داشت....ناسلامتی ریئس شینهوا بود....اون کاری کرد که زنمو تو هیچ کدوم از بیمارستانا راه ندادن و اون.....اون مرد

جاستین که عصبانی شده بود فریاد زد:خب این به من چه ربطی داره؟!

وون می خندید:تو هم پسر همون پدری....من زنمو از دست دادم و همینطور خوشبختیمو....فکر کردی میزارم تو و زنت خوش بخت شین

و بلند بلند خندید

جاستین:چی؟!

وون می:اگه نمیخوای بمیره....اگه نمیخوای زنتو بکشم باید بری

جاستین:چی؟!!!!چیکار کنم؟!!

وون می:برو به زنت بگو دیگه نمیخوایش و ترکش کن

جاستین پوزخندی زد:عمرا

وون می:باشه......دیدی که تا الان النا رو چندین بار گرفتم و بیهوشش کردم.....حالا این دفعه به جای بیهوش کردن.....

جاستین فریاد زد:خفه شو.....خفه شو عوضی

وون می:خود دانی


النا دست در دست جای کیونگ رفتن بیمارستان

النا با تعجب:اینجا.......چرا اومدیم بیمارستان؟!!!!جای کیونگ مریضی؟!

جای کیونگ خندید:نه

و رفت سمت مسئول پذیرش

النا هم دنبال خودش کشوند

جای کیونگ رو به مسئول پذیرش:ببخشید...ما برای آزمایش اومدیم

مسئول پذیرش:هر دوتاتون؟

جای کیونگ:نه فقط این خانم

النا با تعجب:هی....من که چیزیم نیست

مسئول:باشه برید به اتاق دوم دست چپ

جای کیونگ:ممنونم

و دست النا رو کشید و برد

النا:هی

از النا ازمایش گرفتن

جای کیونگ:نیم ساعت طول میکشه....بیا این جاها بگردیم تا حاظر شه

النا:اما.....چرا از من ازمایش گرفتین؟!من حالم خوبه که

جای کیونگ:بیا

و جای کیونگ و النا نیم ساعتی توی بیمارستان چرخیدن تا اینکه

جای کیونگ و النا رفتن تا جواب آزمایشو بگیرن

جای کیونگ:ببخشید جواب حاظره؟

مسئول:اوه بله....یه لحظه صبر کنید......اها پیدا کردم

النا:من.....هنوزم هیچی نمیفهمم




+ جوانه | دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 | 23:40


قسمت بیست و هفتم



جاستین النا رو بلند کرد و رفت داخل خونه

النا هنوز بیهوش بود

خدمتکارا اومدن دم در

خدمتکار:چی شده آقا؟کاری هست که ما بکنیم؟

جاستین همونطور که النا تو بغلش بود و از پله ها بالا میرفت:زنگ بزنید به دکتر لی

خدمتکار:چشم

جاستین:سریع

و وارد اتاق شد و النا رو گذاشت رو تخت 

جاستین:النا......چشماتو باز کن.....النا


دکتر اومد بالای سر النا و اونو معاینه کرد

دکتر:مشکلی نیست

جاستین:دلیل بیهوشیش.......

دکتر:به خاطر یه ماده ی بیهوش کننده بوده......خانمتونو با یه ماده بیهوش کردن که اثرش دو ساعته به زودی از بین میره

جاستین:سرشو تکون داد:متشکرم

و دکتر رفت

جاستین رفت بالا سر النا و نشست کنارش

النا هنوز بیهوش بود

جاستین:یعنی کار کیه؟

موهای النا رو ناز کرد و اهی کشید


بعد از یه ساعت النا بهوش اومد

جاستین:النا....خوبی

النا دستشو گذاشت رو سرش:ج...جاستین

جاستین:جونم عزیزم

النا:م....من

و تازه یادش اومد

جاستین النا رو بغل کرد:چیزی نیست عزیزم..........فقط.....تو قیافه ی اونا رو یادته؟

النا:هیچی......هیچی یادم نیست

جاستین:باشه اصلا بهش فکر نکن

النا:چه اتفاقی داره میوفته

جاستین همونطور که موهای النا رو ناز میکرد:نمیدونم.....هیچی نمیدونم.....فقط میدونم این باره دومه که اینکارو میکنن

النا همونطور که سرش رو سینه ی جاستین بود:کیا؟.....کیا این کارو میکنن

جاستین نفس عمیقی کشید

خودشم نمیدونست این کاره کیه


جاستین صبح فردا رفت طرف شرکت

و جیهو و یی جانگ و ووبین رفتن پیش النا

ووبین:من......واقعا نمیدونم کار کی بوده

النا:منم اصلا.......انتظار نداشتم که...

یی جانگ:اصلا بیخیالش


جاستین تو شرکت پشت میز بود که یهو تلفنش زنگ خورد همونطور که داشت به یه سرس اسناد نگاه میکرد موبایلشو جواب داد

جاستین:بله؟

وون می:اخی.....پسر کوچولو خیلی زنتو دوست داری نه؟

جاستین با تعجب:شما؟

وون می:کسی که نمیزاره این عشق پایدار باشه

جاستین:تو.....ت....تو ک......کی هستی؟

وون می:اگه میخوای بدونی....باید بیای به این ادرس....البته اگه زنتو دوس داری

و تلفنو قطع کرد




+ جوانه | یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 | 15:35


قسمت بیست و ششم



چندیدن ماه از ازدواج النا و جاستین میگذشت

جاستین اونقدر النا رو دوست داشت و عاشقش بد که اگه فقط یه روز نمیدیدش روانی میشد 

النا هم با تمام وجودش عاشق جاستین بود و هر دوی اونا خیلی خیلی خوشبخت بودن

تا این که....

النا از خواب پاشد جاستین هنوز خوابیده بود

النا لبخندی زد و خیلی خیلی اروم یه بوسه به پیشونیه جاستین زد و از جاش بلند شد و رفت طبقه ی پایین

رفت تو اشپزخونه پیش خدمتکارا

النا:اونی(به زبان کره ای یعنی خواهر که کره ایا به اونایی که باهاشون صمیمین میگن)صبحونه حاظره؟

خدمتکار:بله خانم

النا:اه....به من نگو خانم دیگه مگه من بهت میگم خانم؟من اسم دارم بگو النا

خدمتکار:ولی اگه اقا بفهمه

النا:نه اون هیچی نمیگه

خدمتکار:اما ما تاحالا تو این خونه هیچ کسو به اسم صدا مکردیم

النا لبخندی زد:خواهش میکنم بگو دیگه

خدمتکار:باشه النا

النا پرید و خدمتکارو بغل کرد

النا:ممنوننننننننننننننننننننننننننننننن.....راستی میخوام برم بیرون خرید چیزی نیاز نیست

خدمتکار:چرا لطفا کاهو بگیر

النا:باشه خدافظ

خدمتکار:خدافظ

النا:آهان راستی وقتی جاستین بیدار شد بگو رفتم خرید

خدمتکار:باشه

و النا رفت از خونه بیرون

همونطور که داشت راه میرفت یهو یهئ ماشین جلوی پاش ترمز کرد و جلوی دهنشو گرفتنو انداختن تو ماشین و النا رو بیهوش کردن

جی سون:بیهوش شد

وون می:خوبه

جی سون:میخوای چکارش کنی؟

وون می:جاستین کجاست؟

جی سون:باید دیگه الانا بره شرکت چون دیرش شده

وون می:النا رو میندازیم تو همون راهی که ازش رد میشه

جی سون:اخرشم دلیل این کارات مشخص نیست


جاستین که حسابی دیرش شده بود نتونست منتظر النا بمونه و با سرعت وسایلاشو جمع کرد و سوار ماشین شیک و گرونش شد

و با سرعت راه افتاد

وقتی از مسیر همیشگی و خلوتش میگذشت چشمش افتاد به یه دختری که وسط خیابونه و دستا و پاهاش بستس

سریع زد رو ترمز و پیاده شد و با دیدن النا خشکش زد دوید طرفش

جاستین:النا

و النا رو بغل کرد:النا خوبی؟چشماتو باز کن الناااااا

اما النا بیهوش بود

جاستین دست و پاهای النا رو باز کرد و بلندش کرد و گذاشت توی ماشین

یه برگه چسبونده بودن به لباس النا 

جاستین برگه رو کند و خوند:خوشبخت باشید!

جاستین از عصبانیت برگه رو مچاله کرد و به سرعت رفت سمت خونه




+ جوانه | شنبه چهاردهم مرداد 1391 | 14:40